از دهانت، بوی مُردگانم می آید
وقتی که در گرمای تن ات
رها می شوم از وحشت ِ خاک ِ سرد.
در سکوتی آشفته می شوم
وقتی با حرفهایی تند
به سمت ِ من می وزی.
و عریان، در چشمهایت دفن
وقتی در آغوشت مویه می کنم.
از دهان ِ تو تا شنیدن ِ من فاصله ای ست
که پُر از گوش ِ دنیاست.
اما من قشنگ می شنوم
وقتی دهانت مرا زشت می بیند:
به شکل مُرده ای بی کفن که در آغوشت
می میرد و ترا می زاید.
و مُرده هاش در نفس تو زنده می شوند.
نمی خواهم از دهانت بیفتم
بگذار با این تن ِ داغ بمیرم.