خوانشی بر کافکا تا کافکا٬ موریس بلانشو
متن ِگنهکار
وقتی که می نویسیم آن چیزی که در پشت ِ نوشتن، نیرویی بر می انگیزاند که از پشت، به قلم و دفتر و حروفی نه چندان بعید رو می آوریم؛ آن حس ِناصبوری و دلسرد کننده در جستجوی چیزی که در نوشتن، آن را می جوییم
. به معنایی که شاید پایان ِمتن یا نوشتن، پایان تصور ِنوشتن باشد. "چیزی که از آن مرحله ی بینابینی و بازنمودی بر اساس ِ امکانات ِ خود نام می بریم" 1نویسنده ی متن گهنکار انسانی که همیشه خواهان ِ وحدت است و آن را در جدایی می خواهد و می شود گفت بت (تصویر) را بوجود می آورد. این میل و کشش به تجسم سازی ِ هر اتفاق ِ پیش روست که گاه هدفی برای دامهایی می شود که خود میانه ای از راههای دیگرند و گاه موانع ودامهایی برای همین راههای میانه.
مرحله ی بینابینی همان حقیقت ِ درون ِ حقیقتی ست که گاه یکی از آنها فراموش می شود در صورتی که متن گهنکار نمی خواهد هیچیک را قربانی ِ دیگری کند
. متن گهنکار می نویسد تا یگانه شود ولی همین یگانگی "در صورتی کامل است که چیزی کم داشته باشد؛ در کمبودی که رابطه ی نامحدودِ آن با خود است. یعنی تمامیتی بر وجه خطا". 2متنی که خطاست، برای آنکه میل به یگانگی دارد، یگانگی یی که نیاز به چیزی دارد و این پارادوکس گاهی همان تاویل ها و تفسیرهای پی در پی متن است که گاه بصورت تفسیری از بیرون، به متن می رسد
تکرار ِ کتاب از طریق ِ تفسیر. حرکتی که با کلام ِ تازه ای از مفسر وارد دنیای بی مرکز ِ متن گهنکار می شود و مرکز ثقلی برای اثری ست که مرکز ِ آن خارج از خود است. گاهی هم تفسیر، درون ِ متن اتفاق می افتد. نمونه هایی از کارهای مدرن که خود تفسیر ِ خویش اند وفقط به آنچه هستند ارجاع نمی دهند وحتا به آثار ِدیگر و بی نام و دغدغه برانگیز، ارجاع می دهند.( دن کیشوت).*گاه بنظر می آید نقل ِ اثر بصورت دست ِ دوم جلوه می کند و این نوعی بیهودگی ِتفسیر را به ارمغان می آورد؛ اما برعکس هر قدر متن، بیشتر خود را تفسیر کند
( تفسیر درون متنی) و بیشتر به گنهکاری ِ خود معترف باشد، تفسیرهای دیگر بیشتری را می طلبد(تفسیر برون متنی) و تکرار ِ اثر بیشتر تکرار می شود و این همان بازتاب ِ گناه ِ متن است که آن را ماندگارتر می کند.همین گنهکار بودن ما را به خیانتی به متن می کشاند و به آثاری که پیش روی ماست
. آثاری که حکایت ِ آنها "مصیبت بار تر از هر حکایتی امیدواری را شکنجه می دهد؛ نه بدان روی که امیدواری محکوم است. بلکه بدان روی که موفق نمی شود محکوم گردد." 3آثاری که ناامیدی را فریاد می زنند و ما امیدوارانه می خوانیمشان (آثار ِ کافکا) و این خیانت را متن می خواهد. این عدالت ِ غیر قابل درک پیش روی ماست و ما را به خیانتی می کشاند که فقط با آن است که متن را می توانیم بخوانیم و برخوردمان با اضطراب حول ِ یک سوء تفاهم می چرخد.
متن ِ گهنکار، طلب ِ از میان بردن دارد
. از میان بردنی که با ارجاع ِ مستقیم درگیر است. "خواست ِ از میان بردن باید با پیام درگیر باشد. تصمیمی که فقط هنرمند حق دارد آن را بگیرد، یعنی از میان بردن ِ چیزی نامطلوب که از چنگش می گریزد. زیرا معنایش دقیقا همان است که بود" 4 و آن چیز ِ نامطلوب چیزی ست که آرزوی پنهان ِ سخن گفتن که تمایل به از میان بردن ِ خود و احساس گنهکاری دارد را ارضا نمی کند؛ هر چند این خواست بیهوده باشد چرا که سخن هرگز از بین نمی رود. امّا لازمه اش این است که آنچه فدا می شود وجود داشته باشد. (همیشه باید وجودی باشد تا فعل ِ قربانی کردن با آن انجام شود) وقتی حرف از وجود می افتد به امکان هم سوق داده می شویم. ولی امکان نه به آن معنا که متن را به وجود یا عدم ِ وجود خویش آگاه کند؛ امکان، از دریچه ای دیگر. امکان، از نظر ِ متن ِ گنهکار همان چیزی ست که کیفیت و کمیت را مطرح نمی کند. فقط تلاشی است آشفته که ممکن است موجب ِ طرد هر گونه زبانی شود. زبانی که باز آفریده می شود و باز می آفریند و دوباره پس می زند. شاید به نتیجه نمی رسد. چرا که نتیجه اش گاهی این است که به نتیجه نرسد. شبیه از دست دادن و بدست آوردن وقتی از دست می دهی. مثل از دست دادن ِ بینایی؛ نابینایی تاریک کردن است و امکان ِ دست یافتن به درخشندگی از طریق ِ تاریکی.متن ِ گنهکار برای کم ترین حد ِ خود به فراسوی آنچه می آفریند و شروع می کند به زیستن از مبنا، نیاز به امکان دارد
. شاید گاه زبان در آن نقطه، امکانش به پایان برسد:"سکوت به ما نزدیک است"۵
آنجا که زبان دیگر هدفی ندارد جز آنکه ادامه دهد و متن ِ گنهکار آن را نمی پسندد
. متن گهنکار که خود مبدا و محل ِ تمام ِ تناقض ها و ناسازی هاست به ویرانی برمی خیزد و تنها از این طریق می تواند بسازد. تنها از طریق از هم پاشیدگی ِ بی هدفی، نظم در عین ِ بی نظمی.خواست ِ این متن همان است که محکومش می کند که هم حامل ِ رستگاری ِ اوست و هم عامل ِ سرزنش اش
. و این دو خارج از خود نیست؛ خارج از متن ِ گهنکار.
۱: کافکا تا کافکا٬ موریس بلانشو٬ ترجمه ی مهشید نونهالی٬ ص۱۲۴
2: منبع قبل٬ ص۱۹۲
3: منبع قبل٬ ص۷۱
4: منبع قبل٬ ص77
۵: جمله ای از بلانشو٬ ساختار و تاویل متن٬ بابک احمدی٬ ص ۱۹۶
* از منظرموریس بلانشو دن کیشوت نه تنها شعری حماسی بلکه تکرار ِ همه ی حماسه هاست و در نتیجه تکرار ِ خود است تکرار ریشخند ِ خود.
