در دشت ِ بي حضور
قدم با شانه هايت در آميخت.
تهي از امواج ِ پر تلاطم ِ گندمزار نوشت
عبور اوايل ِ اين قبيله
نقش مي بندد و واضح بر جا ماند.
گذشته از تن ِ خويش
با قبول ِ ارتكاب ، به نطق ِ مسكوتي خيره
هيچكس آمد و فاعل
رفتار ِ هر شبانه ي تجاوز ماند.
اصول در هم شكست
متداول از بي جهت ِ بيگانه ي بي . . . زيبا
فعل شد لازم ، متعدي ، لازم
در محاورات ِ روزانه بي جهت
دشت از نشانه اي برخاست
با خود، با غلبه بر اجبار
باد از توان افتاد
دشت ، آ رام
حضور ، پر تلاطم
كجاست دغدغه ي قيدي با مصدر ِ كوتاه ؟
